چرا رأی می‌دهم

زمستان سال ۱۳۸۸ بود، عاشورای سال ۱۳۸۸؛ روزی که خیلی از ما و شاید هیچکدامِ ما خاطره‌ی خوبی از آن نداریم. از درِ متروی میدانِ امام حسین که بیرون آمدیم راهی بجز پیاده‌روی تنگ و باریک برای رفتن نداشتیم، دنبالِ بقیه‌ی  مردم شروع کردیم به راه رفتن. وقتی نرده‌های پیاده‌رو تمام شد، یک مأمور نیروی انتظامی جلو آمد و یقیه‌ی لباس‌ام را گرفت و محکم کشید و از جمعیت جدا کردم و با خودش به سمت خیابان برد. وقتی به بقیه مأمورها رسیدیم، چند نفر هم‌زمان شروع کردن به تفتیش لباس و کیف‌ام، یک نفر عینک‌ام را از روی چشم‌ام درآورد، از وسط شکست و پرت کرد یک طرف، یک نفر هم به شدت داخل کیفِ کمری‌ام را می‌گشت، ۲ بسته سیگار و کبریت که برای گاز اشک‌آورد گذاشته بودم بیرون آورد و پرت کرد توی خیابان، بعد که تفتیش تمام شد، یک نفر از پشت با آرنج به کمرم کوبید و از پشت دست‌های‌ام را کشید و با بست پلاستیکی محکم بست و دوباره همان مأمورِ اول یقه‌ام را گرفت و کشید و به سمت خطِ ویژه‌ی اتوبوس برد. یک موتور را نگه داشت و من رو سوار موتور کرد و خودش هم پشتِ سرِ من سوار شد و موتور در خطِ ویژه شروع کرد به حرکت.

هنوز نمی‌دانست‌ام چه اتفاقی افتاده، توی ناباوری بودم، چند دقیقه قبل برای خودم داشتم راه می‌رفتم و حالا دست بسته دارم به جایی می‌روم که هیچ مشخص نیست کجاست، نا کجا آباد. تمامِ مدتی که وسط خیابان مأمورها در حالِ تفتیش بودند، به مردم نگاه می‌کردم که به سمت خیابان‌ها فرعی می‌روند و دوست‌هایی که آن‌طرف‌تر، توی پیاده‎رو دارند با ناباوری من را نگاه می‌کنند. احساسِ اینکه جدا و تنها شده‌ای، تمامِ بدن‌ام را به خود گرفته بود.

عاشورای سالِ ۱۳۸۸ بود؛ بعد از مدتی که موتور در خط ویژه حرکت کرد، به یک وَنِ نیروی انتظامی رسیدیم، موتور ایستاد و دوباره مأمور لباس‌ام را کشید و از روی موتور پیاده‌ام کرد. در وَن باز شد و گفت “برو تو”، من هنوز انگار باور نکرده بودم کجا هستم، خندی‌ام کردم یادم نیست دقیقاً چی گفت‌ام که مأمور دوباره با آرنج به کمرم کوبید و گفت “برسی اونجا دیگه نمی‌خندی” و هول‌ام داد توی وَن. وَن پُر بود، ردیفِ عقب یک مأمور و دو نفر دستگیر شده نشسته بودند، روی صندلی وسط چهار نفر نشسته بودن، و صندلی جلو یک مأمور بود و یک نفر دیگر، یک سرباز پشتِ فرمان بود و روی صندلی شاگرد یک مأمور دیگر. جایی برای نشستن نبود، ولی راهی هم نبود. وقتی به داخل وَن پرت شدم مجبور شدم روی پایِ یکی از کسانی که روی ردیفِ وسط نشسته بودند بنشینم.

دیگر همه چیز جدی شده بود، قرار بود بروم به ناکجا. اما کجا؟

چند دقیقه بعد سه نفرِ دیگر هم با همان صورت به داخل وَن پَرت شدند و دیگر واقعاً جایی برای هیچکس نبود. ون شروع به حرکت کرد، اما کجا؟ از مکالماتِ بیسیم فهمیدم که از پاسگاه سمتِ خیابان فلسطین آمده‌اند. قرار هم بود همانجا تحویل داده شویم. بعداز یک مدت صدای داد و فریادِ مردم شنیده شد، وَن دوباره ایستاد و یکی از مأمورها به پایگاه اعلام کرد که هیچ راهی برای برگشت نیست، و دوباره وَن دور زد و در مسیر برعکس شروع به حرکت کرد. مطمئن نیستم، اما حوالی پلِ چوبی ایستاد تا شاید مسیر خلوت‌تر بشود.

عاشورای ۱۳۸۸ بود؛ نمی‌توانم تمامِ جزئیاتِ اتفاقاتِ توی وَن را بنویسم. یک مأمور شروع کرد به نوشتنِ اسامی و گرفتن مدارک از دستگیر شدگان، کیفِ پول‌ام را که باز کرد، فقط یک کارتِ عابر بانک بود و هزار تومن پول، از روی همان کارت عابر بانک اسم و فامیل‌ام را نوشت، و چند سؤالی پرسید که یادم نیست، تنها چیزی که به ذهن‌ام رسید بگویم فقط همین بود که “داشتم به خانه‌ی دوست‌ام می‌رفتم” این تنها چیزی بود که به ذهن‌ام رسید در آن لحظه، و مأمور هم گفت ” حالا معلوم می‌شود”.

عاشورای ۱۳۸۸ بود؛ یک لحظه تمامِ زندگیِ آدم می‌آید جلوی چشم‌اش، اینکه چقدر خارج از این وَن زیبا بود، چقدر آدم تنها نبود، چقدر می‌توانست همه چیز را ببیند، چقدر “آزاد” بود! و حالا؛ من اینجا بودم، داخلِ وَن، و به ناکجا می‌رفتم؛ و این حس را داشت‌ام، که وقتی رفت‌ام به ناکجا، هیچکس هیچ چیز نه از من می‌داند نه خواهد دانست، هیچکس هیچ اسمی از من نخواهد برد، و من، برای هیچ به ناکجا رفته‌ام، هیچ! نه کسی صدایِ مرا شنیده است، نه من موفق شده‌ام چیزی را عوض کنم، نه هیچ! من برای هیچ به ناکجایی می‌روم و محو می‌شوم و هیچکس جز خانواده‌ام از من یادی نخواهد کرد، چرا که اصلاً هیچکس مرا نمی‌شناسد، هیچکس نمی‌داند من در کجایِ نا ناکجا هستم.

آدم‌ها نمی‌توانند پیش از آنکه در موقعیتی قرار بگیرند به آن فکر کنند؛ و تمامِ آن لحاظات من به این فکر می‌کردم، که من،  یا تویی که در آن ناکجا هستی، چند نفر از حال و روز ما خبر دارند؟ صدای ما را چند نفر شنیده‌اند؟ چقدر به ناکجا رفتنِ ما تأثیر داشته است؟ چقدر؟ واقعاً چقدر؟ جز اینکه تمامِ وجودِ خودمان خورد شده است؟ یا تمام خانواده‌مان؟ و از همه بدتر اینکه، ما به اندازه‌ی یک حشره‌ی کوچک هم نتوانسته‌ایم با این ناکجا رفتن‌مان تغییری اینجاد کنیم. و ناگهان تبدیل شده‌ایم به نیروی مُرده. به کسی دیگر نه کسی از او خبر دارد و نه او از کسی.

عاشورای ۱۳۸۸ بود؛ و تمامِ مدتی که در وَن بودم، به حرفی که چندین سالِ پیش پدرم به من زد فکر می‌کردم، اینکه می‌روی جایی که هیچکس از تو خبری ندارد، این بد نیست، اما ببین برای چی، به چه هدفی؟ و فکر می‌کنی که کسی هم از تو خبری می‌گیرد؟ اصلاً کسی تو را می‌شناسد؟ اصلاً برای کسی مهم هست؟ و تمامِ آن مدتِ چهره‌ی پدرم جلوی چشم‌های‌ام بود، که می‌گفت، وقتی دستبند را روی دست‌های‌ات می‌زنند، تازه می‌فهمی. تازه می‌فهمی که داری کجا می‌روی؛ و من؛ نه نمی‌توانستم بروم به ناکجا، برای هیچ، برای هیچ. نمی‌توانستم به خودم بقبولان‌ام که من برای هیچ چیز دارم می‌روم به ناکجا، و به خودم گفتم نه نمی‌روم.

عاشورای ۱۳۸۸ بود؛ و من نمی‌توان‌ام بگویم چطور از آن وَن خارج شدم، نمی‌توان‌ام بگویم چطور بستِ پلاستیکیِ دستبندم باز شد؛ چقدر سخت بود، و در هر ثانیه‌اش فقط پدرم جلوی چشم‌های‌ام بود که می‌گفت “حتی یک نفر هم تو را نمی‌شناسد” و برای هیچ. و تمام مدتی که من روی زمین افتاده بودم، یا آن جوانِ حلال احمری که چشم در چشمِ من نگاه کرد و به من چشمک زد، و با چه شجاعتی واقعاً به مأمورها گفت “نزنید، نزنید” و کاری کرد که مأمورها مجبور بشوند آمبولانس خبر کنند از ترس اینکه مبادا روی دست‌شان بمان‌ام، یا زمانی که مأمورانِ آمبولانس آن مایع لعنتی را توی بینیِ من ریختند که انگار تمامِ منافذِ صورت‌ام باز شد، یا آن موقع که مأمورها اصرار داشتند به من آب بخورانند و من مجبور بودم زبان‌ام را جوری نگه دارم که آب داخل گلوی‌ام نرود، یا آن موقع که مأمور حلال احمری گفت تشنج کرده و من به زور مجبور بودم با بزاقِ دهن‌ام کف درست کنم. یا آن موقع که درِ آمبولانس بسته شد و راه افتاد، تمامِ آن لحاظات، ثانیه به ثانیه چهره‌ی پدرم جلوی چشم‌های من بود که می‌گفت برای هیچ. و آمبولانس که راه افتاد، فقط توانست‌ام آنژیوکتی که به دستم زده بودند را بکشم و بگویم “مرجان”.

عاشورای ۱۳۸۸ بود؛ آمبولانس ایستاد، کسی که پیشِ من بود به راننده گفت، بنویس متواری شد. و در باز شد و من دوباره همان‌جایی که سوار موتور شده بودم، پیاده شدم. همه جا مأمور بود، لباس شخصی، ضد شورش، نیروی انتظامی، همه جوره. و من چه خوشحال بودم انگار، که دوباره می‌توانم آسمان را ببینم، دوباره می‌توانم حتی روی سیاهِ این لباس شخصی که داشت به من فحش میداد را ببینم. و دوباره می‌توانستم روی مردی که به من شربت داد و گفت بشین، را ببینم. و دوباره می‌توانستم سوارِ مترو بشوم.

عاشورای ۱۳۸۸ بود؛ آخرین باری که من به خیابان رفتم، جایی که من فهمیدم، برای هیچ به ناکجا رفتن چندان تأثیر ندارد. جایی که من شاید دوباره به زندگی برگشتم.

من رأی می‌دهم، چرا که می‌خواهم جلوی به ناکجا رفتن‌ها را بگیرم، جلوی برای هیچ به ناکجا رفتن‌ها را. من رأی می‌دهم، چرا که داخلِ آن وَن من فهمیدم که به ناکجا رفتن راهِ حل نیست.

من رأی می‌دهم، چرا که این تنها ابزارِ شهروندیِ من است برای تحمیل کردنِ خودم به رژیمی که می‌خواهد من را حذف کند.

من رأی می‌دهم، چرا که من می‌خواهم باشم، و خوارِ چشمِ استبدادِ تنگ نظر باشم.

من رأی می‌دهم، چرا که من نمی‌خواهم حتی یک درصد استبداد فکر نکند که می‌تواند مرا حذف کند.

من رأی می‌دهم، که جلوی ریختنِ خونِ بیشتر را بگیرم.

من رأی می‌دهم.

در بابِ انتخابات (دو) – تحریم

من اینجا زیاد حرف مربوط به سیاست نمی‌زنم، گاه و بی‌گاه فقط، و بیشتر نقد و نظر خودم را می‌نویسم. فکر می‌کنم آخرین بار هم باید مربوط به انتخابات پیش بوده باشد که چیزی درباره‌ی سیاست نوشتم. با اینکه درباره اتفاقات سیاسی همیشه صحبت می‌کنم و اخبار هم دنبال می‌کنم، اما اینجا را بیشتر پستوی خلوتی برای نوشتن دوست دارم، تا پرداختن به سیاست. اگر حرفی هم برای گفتن داشته باشم، بیشتر سعی می‌کنم مقاله‌وار نباشد. خلاصه اینها را گفتم که اگر شما وسط این همه مطالب بی‌ربط به یک همچین نوشته‌ای در این وبلاگِ ساکت و آروم برخوردید به این فکر نکنید که نویسنده از روی جَو گیر شدگی دوران پَسا انتخابات نشسته است و چیزکی نوشته است برای خالی نبودن عرصه. اصولا خودم را هم هیچوقت فعال سیاسی نمی‌دانسته‌ام و نمی‌دانم، اگر قرار به یار کشی باشد، سعی می‌کنم (و فکر می‌کنم) که بیشتر فعال مدنی باشم تا سیاسی.

چرا درباره انتخابات می‌نویسم؟ یا نوشته‌ام؟ و همیشه این موضوع برای من مهم است؟ از نظر من انتخابات اولین و مهم‌ترین پیش شرط برای شهروند بودن هست، من به انتخابات اهمیت می‌دهم، چرا که فکر می‌کنم با انتخاب کردن است که ما خودمان را به عنوان یک شهروند قبول می‌کنیم و می‌قبولانیم، حتی اگر این انتخابات، بقولی، مهندسی شده و کنترل شده باشد؛ و به نظرم، تنها فعالیت سیاسی بسیاری از همه‌ی اطرافیانِ ما، که همیشه خودشان را درگیر مسائل سیاسی یا فعال سیاسی می‌دانند، همین شرکت در انتخابات است؛ وگرنه از حرف زدن در کنجِ کافه و سیگار دود کردن و قهوه نوشیدن و یا چند پاراگراف در وبلاگی نوشتن کسی فعال سیاسی نشده است، همان طور که با بوت‌های آمریکایی و کاپشن آلمانی و عینک ری‌بن و سیگار برگ کسی چگوارا نشده است.

پیش از این درباره‌ی احزاب اصلاح طلب ایران و خصوصاً آقای خاتمی نوشتم، در پایانِ نوشته‌ی پیش، به این نکته اشاره کردم که، شاید بهتر باشد احزاب اصلاح طلب ایران به گزینه‌ی “تحریمِ انتخابات” فکر کند، و با این کار شاید بتواند مسیر آینده‌ی حزبی خود را مشخص‌تر کند. و همچنین گفتم که، تحریم ننگ نیست، و جا زدن نیست؛ بلکه تحریم در جامعه‌ی سیاسیِ ما به گونه‌ای تابو است، که شاید باید از میان برداشته شود. تحریم از سوی دولت ایران به چنان تابویی تبدیل شده است که گاهی حتی بر اساسِ گفته‌های دولت مردان و سران دولت، جرم نیز شناخته می‌شود؛ اما آیا واقعا تحریم جرم است؟

تحریم یکی از ابزارهای مبارزات در جنبش‌های مدنی به شمار می‌رود، حتی شاید بتوان گفت، یکی از مهم‌ترین ابزارهای مبارزات مدنی و سیاسی. چرا که در جامعه‌ای که خفقان وجود داشته باشد، خود به خود راه‌های برخوردهای دوستانه و قانونی از بین می‌روند. به نظرِ من، تحریم آخرین نقطه‌ی یک مبارزه‌ی اصلاح‌طلبانه است؛ آخرین گزینه‌ای که می‌توان برای تغییر روندِ سیاسی بکار برد.

تحریم نوعی طَرد کردن است، نوعی ابراز انزجار است. با تحریم کردن شخص و یا چیزی می‌توان عدم حمایت و مقبولیت را نشان داد.

اما یک تحریمِ موفق و بجا، نیاز به پیش شرطِ متحد و یک‌پارچه شدن دارد. در چنین موقعیت‌هایی (مانند وضعیت سیاسی و اجتماعی ایرانِ امروز) به این پیش شرط نیازِ بیشتری هست. چرا که در درجه‌ی اول، ما با قدرتی مواجه هستیم که مشروعیتِ خود را از شهروندانِ خود نمی‌گیرد، همان‌طور که در این سال‌های اخیر بارها این حرف را حتی مستقیماً از مسئولان نیز شنیده‌ایم. در نتیجه تأیید و یا عدم تأیید شهروندان، نمی‌تواند مشروعیت قدرت اصلی را زیرِ سؤال ببرد. در درجه‌ی دوم، در بازیِ قدرتِ سیاسیِ ایران، احزابِ سیاسی نقشِ چندان پُر رنگ و لعابی ندارند؛ خواه نا خواه احزاب به گوشه رانده شده‌اند، و سیاستِ جامعه‌ای که در آن احزاب نتواند نقشی بازی کنند، سیاستِ یک طرفه است.

البته، اصولاً در اخلاقِ سیاسیِ ما ایرانی‌ها، احزابِ چیزی بیشتر از یک کانون انتخابِ کاندیداها نیست. اصولاً ما هنوز این را یاد نگرفته‌ایم که بتوانیم به احزابِ سیاسی میدان بدهیم، یا اینکه بتوانیم آنها را کنترل کنیم. حزب در ایران بیشتر به عنوانِ پایگاهِ اعلامیه پراکنی شناخته می‌شود، تا پایگاهی برای مبارزات و جنبش‌های مدنی. و عموماً ما ایرانی‌ها بیشتر فکر می‌کنیم این وظیفه‌ی حزب است تا از ما حمایت کند، و ما هیچ وظیفه‌ای نسبتِ به حزبِ مقبولِ خود نداریم؛ و همیشه بعد انتخابات می‌نشینیم و فقط نگاه می‌کنیم. شاید اینجا بتوان به راحتی از حزبِ اصلاح‌طلبانِ ایران نام برد، که از سوی مردمی که آن را انتخاب کرده‌اند (منظور آمار بیست میلیونی دوم خردادِ معروف است) موردِ پشتیبانی و حمایت قرار نگرفت، و بعدها نیز، به همان راحتی، به گوشه‌ای رانده شدند. البته در این میان نمی‌توان از عدم مسئولیت پذیری حزبِ اصلاح‌طلبان نیز چیزی نگفت؛ و از بی‌توجهی آنان نسبت به مردمی که به دورِ آنها حلقه زده بودند. چرا که شاید اشتباهاتِ مکررِ حزب بود که به طرد شدنِ آرام آرامِ حزب سرعت بخشید.

برگردیم به بحثٍ تحریم. در چنین موقعیتی که در ایران اتفاق افتاده است، شاید بتوان فقط به این حرف اکتفا کرد که “مرگ یک بار، شیون یک بار.” این حرف پیش‌تر برای شهروندانِ ایران اتفاق افتاده است. آنها چهار سالِ پیش، با توجه به همین فکر و مثلِ قدیمی، به خیابان‌ها آمدند و هم مرگ را دیدند و هم شیون را شنیدند. اما آنچه سرعت خاموشیِ این جنبش و مبارزه را بیشتر کرد، نه تنها خشونتِ تمام عیارِ نیروهای دولتی بود، بلکه بی‌تفاوتیِ احزابِ سیاسیِ ایران بود. احزابِ سیاسیِ ایران، و به‌خصوص احزابِ اصلاح طلب، بزرگ‌ترین سکوت و اشتباهِ خود را آنجا نشان دادند، که هیچگونه حمایت منسجم و روشنی از هیچگونه اعتراض و مبارزه‌ای، نکردند، و این عدمِ انسجام آنجا بیشتر نمایان می‌نمود، که نیمی از احزاب، از طرفِ خود حمایتی انجام دادند، و نیمی دیگر سکوت اختیار کردند، و در حقیقت اصلاح طلبان نتوانست به صورتِ یک‌پارچه و متحد حمایتی همه جانبه از اعتراضات مردمی انجام دهد؛ و بیشتر به “مصلحتِ نظام” و “ایجاد آشتی” پرداخت؛ و این اشتباهِ بزرگی بود، درست جایی که چشم‌های بسیاری از شهروندان فقط به همین حزب بود.

شاید این بار اصلاح طلبان باید سکوتِ خود را (چه بسا سکوت چندین ساله‌ی خود را) بشکند، و با توجه به “مرگ یک بار و شیون یک بار”؛ نه فقط خود گزینه‌ی تحریم انتخابات را به روی میز بکشد، بلکه باید تلاش کند که در همین مدتِ کوتاهِ باقی‌مانده (که البته کفاف نمی‌دهد) مردم را بیشتر متحد کند. اصلاح طلبان بهتر است که برای یک بار هم در تاریخ این اصلاح طلبی (بجز اتحاد بر سرِ انتخابِ آقای خاتمی) متحد و منسجم بشود، و سخن از تحریمِ انتخابات به میان بیاورد.

این درست است که بسیاری از مردم قصدِ شرکت در این انتخابات را ندارند، و شخصاً انتخابات را تحریم کرده‌اند؛ و البته با توجه به این مسئله که، اصلاح طلبان نیز کاندیدای مشخص و مورد اطمینانِ خوبی در نظر ندارد که بتواند از فیلتر شورای نگهبان خارج بشود؛ بهتر است از تمام این فرصت‌های پیش آمده استفاده کنند تا بتواند جسمِ نیمه‌جانِ اصلاح طلبی را دوباره بلند کنند، و نه تنها خودشان را نشان بدهد، بلکه اعتبارِ از دست رفته‌ را بارِ دیگر بدست بی‌آورد.

در این وضعیت که بالا نیز گفتم، احزابِ اصلاح طلب در درجه‌ی اول می‌توانند از معرفی کاندیدایی که قرار نیست شورای نگهبان آن را قبول کند و با این کار ضربه‌ای دیگر به حزب بزند (چه بسا که اگر شورای نگهبان او را تأیید هم بکند با برنده نشدن در انتخابات، ضربه حتی محکم‌تر نیز خواهد بود)؛ خودشان را کنار بکشند؛ در درجه‌ی دوم، می‌توانند با این اعلام تحریمِ انتخابات، مسیر آینده‌ی خود را نیز برای مردم و همچنین نظام مشخص کند؛ و در درجه‌ی سوم، با اعلامِ تحریم انتخابات و همین‌طور دعوت به تحریمِ انتخابات، اصلاح طلبان می‌تواند، آرای ریخته نشده به صندوق‌های رأی را به کامٍ خود تمام کند، چرا که رأی‌های تمامِ تحریم کنندگانِ انتخابات به پای دعوت به تحریمِ اصلاح طلبان نوشته خواهد شد. البته درست است که آمارِ دولتیِ ایران رأی‌های ریخته نشده به صندوق‌ها را به پای کاندیدای مورد نظر خود خواهد نوشت، اما از آنجا که معادله‌ی سیاسی ایران در حال حاضر یک قطبِ دولتی و یک قطبِ اوپوزیسیون دارد، و از آنجایی که آمارِ اعلام شده از سوی اوپوزیسیون همچان برای مردم مطلوب‌تر است؛ پس می‌توان گفت که اصلاح طلبانِ ایران برگِ خوبی را در این بازی خواهد بُرد؛ و این برنده شدن، برای بقای آنها و اتفاقاتِ آینده بسیار مهم و همچنین تأثیر گذار است.

و البته شاید در آخر نیز بتوان به این اشاره کرد، با این تحریم، می‌توان به نظام و دولت ایران نقطه‌ی نهایی جنبش‌های اصلاح‌طلبانه را نشان داد. این تحریم می‌تواند همان قدرتِ خط و نشان کشیدن‌های دولتی را نیز داشته باشد، چه بسا شاید حتی قدرتمندتر. و اگر امیدوارانه بتوان به کار نگاه کرد، چه بسا می‌توان دید، که اصلاح طلبانِ ایرن می‌توانند حتی به یک حزبِ متحد در ایران تبدیل شوند. (البته با پیش‌ شرطِ امیدوارانه نگاه کردن!)

در بابِ انتخابات (یک) – خاتمی؟

من اینجا زیاد حرف مربوط به سیاست نمی‌زنم، گاه و بی‌گاه فقط، و بیشتر نقد و نظر خودم را می‌نویسم. فکر می‌کنم آخرین بار هم باید مربوط به انتخابات پیش بوده باشد که چیزی درباره‌ی سیاست نوشتم. با اینکه درباره اتفاقات سیاسی همیشه صحبت می‌کنم و اخبار هم دنبال می‌کنم، اما اینجا را بیشتر پستوی خلوتی برای نوشتن دوست دارم، تا پرداختن به سیاست. اگر حرفی هم برای گفتن داشته باشم، بیشتر سعی می‌کنم مقاله‌وار نباشد. خلاصه اینها را گفتم که اگر شما وسط این همه مطالب بی‌ربط به یک همچین نوشته‌ای در این وبلاگِ ساکت و آروم برخوردید به این فکر نکنید که نویسنده از روی جَو گیر شدگی دوران پَسا انتخابات نشسته است و چیزکی نوشته است برای خالی نبودن عرصه. اصولا خودم را هم هیچوقت فعال سیاسی نمی‌دانسته‌ام و نمی‌دانم، اگر قرار به یار کشی باشد، سعی می‌کنم (و فکر می‌کنم) که بیشتر فعال مدنی باشم تا سیاسی.

چرا درباره انتخابات می‌نویسم؟ یا نوشته‌ام؟ و همیشه این موضوع برای من مهم است؟ از نظر من انتخابات اولین و مهم‌ترین پیش شرط برای شهروند بودن هست، من به انتخابات اهمیت می‌دهم، چرا که فکر می‌کنم با انتخاب کردن است که ما خودمان را به عنوان یک شهروند قبول می‌کنیم و می‌قبولانیم، حتی اگر این انتخابات، بقولی، مهندسی شده و کنترل شده باشد؛ و به نظرم، تنها فعالیت سیاسی بسیاری از همه‌ی اطرافیانِ ما، که همیشه خودشان را درگیر مسائل سیاسی یا فعال سیاسی می‌دانند، همین شرکت در انتخابات است؛ وگرنه از حرف زدن در کنجِ کافه و سیگار دود کردن و قهوه نوشیدن و یا چند پاراگراف در وبلاگی نوشتن کسی فعال سیاسی نشده است، همان طور که با بوت‌های آمریکایی و کاپشن آلمانی و عینک ری‌بن و سیگار برگ کسی چگوارا نشده است.

در این مطلب اول می‌خواهم به موضوع مهمی که دغدغه‌ی خودم نیز هست بپردازم؛ اینکه سید محمد خاتمی؛ آری، یا خیر؟ و چرا؟ این مدت خیلی از دیگران در این‌باره نوشته‌اند، و خیلی‌ از دیگران هم اصرار دارند که راه نجات آقای خاتمی است؛ اما آیا واقعا این درست است؟ آن هم در روزگاری که معادله‌ی سیاسیِ ایران چنان برهم خورده است، که ناظران را نیز به سرگیجه می‌کشاند. در موقعیت حساسی که شاید هرکسی نتواند از عهده‌ی تمام این اتفاقاتی که در سال‌های اخیر افتاده است، بر بی‌آید.

یکی از مهم‌ترین جریان‌های سیاسیِ ایران شاید جریانِ اصلاح‌ طلبی باشد، جنبشی که با آمدن خاتمی قدرت گرفت، اما به سرعت رو به افول پیش رفت، تا جایی که شاید به جرأت بتوان گفت تنها از چند ماه مانده به انتخابات ظهور می‌کنند تا چند ماه بعد از انتخابات، و کلیدی‌ترین خط مشی هم برای اصلاح طلبان فقط انتخاب کردن کاندیدا برای انتخابات است؛ بدون هیچ برنامه و پشتیبانی، حتی از کاندیداهای منتخب خودشان. همان‌طور که بارها و بارها شاهد بوده‌ایم که حتی اشخاصی را از سرِ ناچاری و دمِ دست نبودن شخصِ مناسبی، کاندیدای منتخب اصلاح طلبان کرده‌اند که نه برای مردم شناخته شده بوده‌اند و نه حتی مورد اطمینان و رضایت خودشان بوده‌اند. گویا فقط برای خالی نکردن عرصه‌ی پُر شور انتخابات باید کاندیدایی لاقل انتخاب شود، و اولین اثری که این اشتباهات مکرر در افکار عمومی بجا می‌گذارد چه بسا عدم ثبات برنامه و حتی ضعف و ترس باشد. همان طور که بارها شنیده‌ایم (یا حتی خودمان گفته‌ایم) که از صلاح طلب‌ها بخاری بلند نمی‌شود؛ نا امیدی، و یأس. و حتی شاید بدترین چیز اصلاح طلبان اتکا به مهره‌های قدیمی‌ای باشد مانند خاتمی، که به نظر من امتحانِ خودشان را پس داده‌اند و دیگر آن قدرت کاریزمای لازم را برای احیای حزب ندارند. (این موضوع را بعدتر بیشتر می‌گویم که چرا؟)

پیش از همه از آنجایی احزاب اصلاح طلب‌ پیشینه‌ای بیشتر از یک دهه دارند، به نظر من، نیاز به یک برنامه مشخص و شعار متمرکزی دارند، چیزی که سالیانِ سال است می‌بینیم که با هر انتخابات و بستگی به کاندیدای مورد نظر همه‌ی برنامه‌ها و شعارها تغییر می‌کنند، اولین اثر بدی که این بی‌برنامه بودن برای یک شهروند دارند، حس بی‌اعتمادی است؛ چرا که مردم بیشتر از سه دهه بی‌برنامه بودن و بی‌هدف بودن را در گوشه گوشه‌ی دولت دیده‌اند، پس این اشتباه اصلاح طلبان را تبدیل به “اینا هم از خودشون هستن” می‌کند، و اگر قرار است اصلاح طلبان چیزی را اصلاح کنند نمی‌توانند “از خود آنها” باشند، چون این آنها هستند که نیاز به اصلاح دارند، اصلام به دست کسی که مثل آنها نباشد.

گفتم “از خود آنها”، و فکر کردم شاید بهتر باشد این مسئله را هم روشن کنیم. اصلاح طلب‌ها کدام طرفی هستند؟ جواب این سؤال واقعا چیست؟ آیا اصلاح طلبان و خصوصا آقای خاتمی، هنوز شدیداً اصرار دارند که جزئی جدا ناپذیر از نظام جمهوری اسلامی هستند؟ حتی با همه‌ی تلاش دولت برای گسسته کردن این طناب؟ خط مشی اصلاح طلب‌ها به راستی چیست؟ آیا آنها منتقد وضعیت موجود هستند؟ آیا آنها واقعا به فکر اصلاحات بنیادین و اساسی هستند؟ یا بقولی فقط نقش “سوپاپِ اطمینانِ نظام جمهوری اسلامی ایران” را بازی می‌کنند؟ یا فقط شبحی از روشنفکری “به اصطلاح دینی” هستند برای پُز دادن به مردم غرب و شرق؟ یا فقط برای پُر کردن جای خالیِ روشنفکری؟ آیا اصلاح طلب‌ها اصلا با خودشان کنار آمده‌اند در درجه‌ی اول یا خیر؟

اگر پاسخ این است که ما اصلاح طلب هستیم، منتقد هستیم، و نیاز به تغییر در نظام و دولت مشاهده می‌کنیم؛ پس چرا در خفا و خاموشی؟ پس جسارت و شهامت کجاست؟ آیا ترس از عواقبِ این جسارت است که اصلاح طلبان را به خاموشی واداشته است؟ که البته آقای خاتمی بارها گفته‌اند “من از عواقبی که برای مردم اتفاق می‌افتد می‌ترسم”؛ اما مگر کاری هم در این دنیا هست که کسی انجام بدهد و عواقبی نداشته باشه؟ اگر ترس اصلاح طلبان از عواقب پیش روی مردم است، که مردم، اینگونه که پیش می‌رود همچین عاقبتی نیز ندارند؛ و اگر از عاقبت کارِ خود، که آن حرفِ دیگری است.

فکر می‌کنم بجاست که اصلاح طلبان در این دوره خاموش‌تر بمانند، و بیشتر به مردمی چشم بدوزند که دیگر آنها را روزنه‌ی امیدی نمی‌بینند؛ بلکه شاید فعالیت حزبی خودشان را بیشتر از دوران پس و پیشِ انتخابات کنند و تلاش کنند هدفی را دنبال کنند، جسارتی به خرج بدهند، و اگر قرار است رو در روی کسی هم بایستند، بجای جا خالی دادن، شهامت به خرج بدهند. شاید همان طور که آقای موسوی این کار را انجام داد، یا حتی مردمی که نامی از آنها هیچ جا و هیچ زمان برده نشده است.

گفتم به آقای خاتمی بعدتر می‌پردازم؛ آقای خاتمی، مردِ نازنینی که من یک بار به او رأی داده‌ام، و یک بار هم حتی با اینکه نمی‌توانستم رأی بدهم، پوسترهای تبلیغاتی‌اش را با خودم به همه جا می‌بردم، و مدت‌های طولانی آن عکس کوچکِ خندانِ روی کارت تبلیغاتی‌اش را روی دیوار اتاق‌ام داشتم. شاید در بسیاری از چیزها من تأیید کننده خط مشی او و تفکر او نباشم، اما نه پشیمان هستم از انتخابی که کرده‌ام نه نا امید هستم از او. آقای خاتمی، مردی که دوست‌اش دارم، مردی که کارهای بسیاری کرد، کارهای که شاید ما در گیر و دارِ زندگیِ روزمره‌ی خودمان متوجه آن نیستیم. اما یک سؤالی که هست، تا کِی؟ آقای خاتمی پلی بود برای گذر از دورانی که من به آن “دورانِ تاریک” می‌گویم، پلی بود که ما باید از روی آن عبور می‌کردیم، و او باید ما را به روزهای جدیدی می‌رساند. اما آیا می‌توان دوباره از روی همان پل عبور کرد؟ پلی که پشتِ سر گذاشته‌ایم، حال دوباره بازگردیم و از روی همان عبور کنیم؟ به کجا؟

خاتمی سر منشأ شکستِ سکوتِ احزابِ سیاسی بود، خاتمی شروعِ فصل تازه‌ای از تفکرات بود. کسی که تغییراتِ خیلی زیادی در ساختارِ سیاسی و مدنیِ جامعه‌ی ایرانی بوجود آورد که نظام جمهوری اسلامی برای از بین بردنِ آنها سال‌هاست که تلاش می‌کند و نمی‌تواند. خاتمی شاید پایه‌ی ساختمانِ دموکراسیِ ایران بود، پایه‌ی آزادی‌های مدنی. و پایانِ تاریکی. اما!

اما حتی حزبِ خودِ آقای خاتمی نتوانست از تمامِ این پایه‌ریزی‌ها استفاده کند، اصلاح طلبان به راستی که نتوانستند خودشان را با ساختارِ مدرن همسو کنند، نتوانستند خودشان را به وحدتِ فکری و اندیشه برسانند، برای در دست گرفتن سکانِ این رخدادِ بزرگ؛ و به سادگیِ خنده‌آور و مضحکی همان‌طور که در خوش‌خیالی و خیالاتِ خودشان غرق بودند، ناگهان کسِ دیگری سکانِ همه چیز را در دست گرفت. حتی در آخرین ماه‌های دوران آقای خاتمی، اصلاح طلبان نتوانستند به وحدتی برسند (چه بسا که این کارِ چند ماه نبود، بلکه باید از ابتدای کار به فکر می‌بودند)، و حتی نتوانستند بر روی پشتیبانی از هاشمی رفسنجانی مانور بدهند، و به راحتی همه چیز را واگذار کردند و دوباره به گوشه رانده شدند، حتی برای انتخابات مجلس هم، به صورت خنده‌داری فقط چند کاندیدا معرفی کردند، و نه هیچ چیز دیگری.

حتی در دوران ریاست جمهوری آقای خاتمی، اصلاح طلبان چندان در قید و بندِ فعالیت نبودند، و شاید بتوان گفت که به راستی آن پشتیبانی عملی که باید از شخص خاتمی انجام می‌دادند را ندادند. و خُب، سرانجام‌اش را، هم ما دیدیم و هم خودشان. اما!

اما باز هم نه برنامه‌ای، نه هدفی، نه حتی جسارت و نقدی. سکوت و سکوت و سکوت.

و شاید بزرگترین اشتباهِ اصلاح طلبان، حلِ اشتباهِ معادله‌ی سیاسیِ ایران بود؛ و البته، نادیده پنداشتنِ افکار عمومی و قدرت شهروندان. شاید اصلاح طلبان با هوشِ ضعیفِ خود فکر کردند، که دیگر سکانِ افکار عمومی را به دست گرفته‌اند و می‌توانند با چند سخنرانی تأثیرِ خود را بجا بگذارند، اما دیدیم که نه فقط نتوانستند، که حتی اعتماد و اطمینان بسیاری از مردم از سوی اصلاح طلبان واگشت.

و اما آخر؟

آقای خاتمی، انتخابِ درست و بجایی برای ریاست جمهوری بود، هم از نظر شخصیت و هم از نظرِ قدرتِ کاریزماتیک، اما آیا در این دوره، آقای خاتمی می‌تواند دوباره همان نقش را ایفا کند؟ اگر آری، با کدام پشتیبانی؟ با کدام قدرت؟ و چه تفکری؟ حالا بعد از گذشتِ هشت سال، همان کور سوی امیدی که بسیاری از مردم به اصلاحِ آرام و آهسته‌ی خیلی چیزها داشتند دیگر از بین رفته است، و فکر می‌کنم، شخصی مثل آقای خاتمی، با آن خنده و آرامش نمی‌تواند پاسخگوی نیاز مردمی باشد که حالا تا خرخره در سختی و خشونت و عصبانیتِ پتانسیل شده آماده‌ی انفجار هستند. و حتی از نظر خود شخصیتِ خاتمی، او دیگر آن مردِ سال‌های خندان نیست، اما او کیست؟ آقای خاتمی دیگر یک اصلاح طلبِ خندان و مهربان نیست، اما او همان شخصی هم نیست که جسارت رو در رو ایستادن را داشته باشد، چرا که حتی از پشتیبانی قوی و هدفمند و متحدِ هم حزبی‌های خودش هم بهره‌مند نیست و نبوده است؛ حتی آقای خاتمی از پشتیبانی قشری که به دورِ او حلقه زده‌اند و اصرار می‌ورزند که کاندید بشود بهره‌مند نیست. آقای خاتمی تنها تبدیل به مهره‌ای شده است برای عرض اندام کردن برای دیگران، تبدیل شده است به شخصی که دیگران او را سرِ دست بگیرند و حلوا حلوا کنند؛ و شاید خاتمی خود نیز این را بداند، شاید هم نه! اما به این واقف است که نمی‌تواند؛ چرا که حزبِ او  و البته اکثر اصلاح طلبان، حتی در این چهار سال اخیر هیچگونه برنامه‌ریزیِ مشخصی برای مبارزه‌ی انتخاباتی به این حساسی نداشته است، و حتی بسیاری از یارانِ با وفای خاتمی نیز چنان از هم پاشیده‌اند که شاید نتوانند این بار او را به خوبی یاری کنند.

شاید به گفته‎ی خیلی از دیگران، احزابِ اصلاح طلبِ ایران، باید در این دوره‌ی حساس، به کاندید معرفی کردن و تبلیغات بیهوده کردن، فکر نکند. شاید باید در این موقعیت مسیر خود را (که بعد از این همه سال نتوانسته) مشخص کند، شاید باید خط مشیِ مشخصی برای خودش بنویسد، متحد شود، و مهم‌تر اینکه عمل کند. شاید باید اصلاح طلبانِ ایران متوجه شوند، که نمی‌توانند هم به نظامی که مردم از آن روی برگردانده‎اند وصل بماند هم به مردمی که زیر سلطه‌ی آن زندگی می‌کنند. شاید آقای خاتمی باید بداند، و تصمیم بگیرد، که این موقعیت، موقعیتی نیست که به راحتی بتوان از آن گذشت.

و شاید؛ اصلاح طلبان باید به این فکر کنند، قهر از دولت و تحریم انتخابات، ننگ نیست، بلکه فقط یک تابو هست که باید برای اولین و آخرین بار شکسته شود. این شاید همان گزینه‌ای باشد که مسیرِ بعدیِ جنبشِ اصلاح طلبیِ ایران را مشخص می‌کند، جایی که نمی‌توان از میانِ دو راهی و از جاده‌ی خاکی رفت؛ و این تصمیمی است که شاید اصلاح طلبان تا کنون نتوانسته‌اند بگیرند.

پ.ن: مدت‌هاست که هر وقت به اصلاح طلبان فکر می‌کنم، به یادِ حزبِ کمونیست شوروی می‌افتم. حزبی که به پایین‌ترین رده‌ی مبارزات سیاسی رسیده است؛ و تنها کاندیدایی معرفی می‌کند و به نمایشی بس خنده‌دار و مضحک بسنده می‌کند. نمی‌دانم چرا، اما عاقبتِ اصلاح طلبان را (همین‌طور که پیش می‌رود) همین می‌بینم، جایی که دیگر نه حتی مردم، که حتی خودِ آنها هم به خودش چندان اعتماد و علاقه‌ای حتی ندارد.

دیالوگ نُه – ما نیز مردمی هستیم*

« ما نیز مردمی هستیم؛ با هم، و به غایت تنها. در چهره مُجاب و در ذهن، در گریز. نه توانِ دست گرفتن، نه توان دست پیش کشیدن. نه آنچنان در خور و نه آنچنان بی‌خود. ما نیز مردمی هستیم، تنها، تنها، تنهای تنهای تنها. تنها روییده‌ایم، آب از قدحِ یکدیگر نوشیده‌ایم و باز تنها رشد کرده‌ایم، تنها قدم نهاده‌ای، تنها ایستاده‌ایم، تنها فکر کرده‌ای، در تمام طول این هزاره‌های ننگ و سیاه و ظلم، تنهای تنها به نظاره نشسته‌ایم این تنهاییِ عریان را. سر در گریبان فرو برده‌ایم و تنها به این فکر کرده‌ایم که “ای کاش برای لحظه‌هایی حتی تنها نمی‌بودیم”؛ با هم گریسته‌ای بر گورِ دیگران و دوباره فارغ از یکدیگر به کُنجِ تنهایی خود خزیده‌ایم و چشم در یکدیگر فرو کرده‌ایم. هیچکدام‌مان دست دیگری نگرفته است، هیچکدام‌مان نیاموخته‌ایم دستِ یکدیگر را بگیریم. همیشه دیده‌ایم که کسی تنها در بالا نشسته است و در فرو دست‌اش گروهی دیگر، تُنک‌وار گِردِ یکدیگر نشسته‌اند. آموخته‌ایم که باید تنهایی بارِ زندگی را بکشیم و فقط در لحظه‌هایی بَس کوتاه به دیگری فکر کنیم و بَس. همیشه همین‌طور بوده است، ارباب بر سر دهقان کوفته و دهقان بر سرِ رعیت و رعیت بر سرِ آفتاب‌نشین و آفتاب نشین بر سرِ خویش؛ و هیچکدام حتی لحظه درنگ نکرده‌ایم برای نکوفتن، هیچکدام حتی لحظه‌ای به گرفتن دستی نایستاده‌ایم.

آه، ما چه مردمانِ تنهایی هستیم، و خسته نیز، از گندم به نرخِ جان دِرَویدن و به نرخ خون واستاندن؛ و هنوز در پسله‌ی ذهنِ تنهای‌مان به این می‌اندیشیم که گندمِ مانده به انبار را به نرخِ خون به جانِ دیگری واگذاریم و در آخر دست بر دست بساییم و خوشنود از معامله‌ی خود به نیشتری به خود بقبولانیم که “دنیا چنین است و ما بی‌تقصیر”.

های ای تنهای تنهای تنها مردمی که در تنهاییِ خویش دستِ هیچ تنهایی را نگرفتیم حتی »

* ما نیز مردمی هستیم عنوان کتابی است از نشر چشمه در بابِ گفتگوی امیرحسن چهلتن با محمود دولت آبادی

تافی هندوانه

بیچاره ما؛ نیمی از دورانِ کودکی‌مان صرفِ پیدا کردنِ تافی با طعمِ هندوانه شد!

وطن

آنجا که وطن نشد،
اینجا نیز،
نخواهد شد;

بیچاره من،
بیچاره فکر من;
که در حسرت وطن،
سوخت.

حالت امروز بهتر است، نیست؟

– همیشه دو دستگی بوده است. یک طرف ماییم و یک طرف عمله‌ی ظلم.

شاه‌زمان ایستاد. برگشت دست به چوبِ نرده گذاشت و گفت : « در همین طرف که ما هستیم دو دستگی هست. قانون خواهی و شریعت خواهی! گمان می‌رفت هر دو یکی باشد. شیخ نوری مگر در این سو نبود؟ حالا قانون را خلاف شریعت می‌داند.»
میرزا دو گام مانده به شاه‌زمان دست‌ها را پشت سر قلاب کرده بود و باز به سرشانه‌های باریک زن نگاه می‌کرد. شاه‌زمان برگشت. میرزا جلو آمد.
– حاجی شیخ و امثال او از اول هم این‌طرفی نبودند. مشروطه را رواجِ شریعت می‌دانستند، حالا می‌بینند نه این‌طور نیست. از همه مهمتر، آن دار و دسته جیره بگیر محمدعلی میرزایند.
– رعیت ساده هم که حالیش نیست. شما را بابی و کافر می‌دانند. من از جان‌تان می‌ترسم.
– حربه‌ی آنها هم همین است که ما را از جان‌مان بترسانند.
– آره من می‌ترسم. از جان‌تان می‌ترسم و می‌ترسم که شما که بروید، تاریکی بیاید. اگرچه چراغ‌های این خانه را من روغن می‌ریزم اما تو مردی و مثل هر مرد دیگری خیال می‌کنی از جنسِ زن بیشتر می‌دانی و باز مثل هر مرد دیگری بلند پروازی. برای همین در نیمه‌ی راه می‌مانی. می‌دانم! نخواه که دخترها مثل تو باشند. راحت‌شان بگذار که از نیمه‌ی راه و بدون مرد هم هر غروب چراغ‌ها را روشن کنند.

میرزا  به آرمی سر چرخاند و به تأمل به تک‌تک پنجره‌های خاموش خانه نگاه کرد. وقتی بی‌پناهی همه‌ی نگاه و همه‌ی چهره‌اش را در خود می‌‌پوشاند، شاه‌زمان دست‌ها را توی دست‌اش گذاشت. میرزا بهانه‌ای جست و به ناگهان گفت: «حالت امروز بهتر است، نیست؟»

| تالار آیینه / امیرحسن چهل‌تن |

وبلاگ، نسخه‌ی موبایل

وبلاگ نسخه موبایل

این روزها با اینکه استفاده از خوراک برای خواندن وبلاگ‌ها و سایت‌ها به شدت گسترش یافته است، اما خیلی افراد هستند که هنوز از این روش رای وبگردی استفاده نمی‌کنند؛ بعلاوه خیلی وقت‌ها افراد توسط لینک‌های داخل سایت‌های دیگر به سایت یا وبلاگ خاصی می‌رسند. با توجه به اینکه این روزها استفاده از اینترنت و وبگردی بر روی موبایل بسیار گسترش یافته است، داشتن یک نسخه‌ی موبایلی برای هر سایت و وبلاگ یک مزیت بزرگ به حساب می‌آید.

بر روی وردپرس افزونه‌های خوب و قدرتمندی برای انتشار نسخه‌ی موبایل وجود دارد؛ یکی از این افزونه‌ها که زبان فارسی را هم به خوبی پشتیبانی می‌کند ” WordPress Mobile Edition ” است، که چند روز پیش از اینجا پیدا کردم. این افزونه بعد از نصب پوسته  مخصوص موبایلی در لیست پوسته‌های شما اضافه می‌کند و به صورت خودکار اگر وبلاگ و یا سایت شما توسط موبایل باز بشود از این پوسته‌ی مخصوص موبایل استفاده می‌کند.

شاید قبلاً هم افراد دیگری این افزونه را معرفی کرده باشند، اما چیزی که من دنبال آن بودم یعنی نسخه فارسی پوسته مخصوص موبایل را نتوانستم پیدا کنم، تصمیم گرفتم خودم این پوسته را تا حد امکان فارسی کنم تا استفاده از آن برای کاربران فارسی آسان‌تر شود. مهم‌تر از همه چیدمان صفحه را به صورت راست به چپ تنظیم کردم و تا آنجایی که توانستم تمامی پوسته را به فارسی ترجمه کردم تا همخوانی بهتری با مطالب منتشر شده‌ی فارسی داشته باشد.

طریقه نصب افزونه

برای نصب این افزونه مانند تمام افزونه‌ها دیگر می‌توانید در منوی ” افزودن افزونه جدید ” در پیشخوان وردپرس فارسی نام آن را ( WordPress Mobile Edition ) را جستجو کنید و آن را نصب کنید.
پیش از فعال کردن افزونه ابتدا باید به پنل هاست خود بروید و اول فایل ” wp-mobile.php ” از داخل فولدر ” wordpress-mobile-edition ” در زیر شاخه ” wp-content/plugins ” به داخل فولدر ” plugins ” انتقال دهید، سپس فولدر ” carrington-mobile-1.0.2 ” را از همان فولدر قبلی به داخل فولدر ” themes ” در زیر شاخه ” wp-content ” انتقال دهید؛ سپس به صفحه‌ی افزونه‌های وردپرس برگردید و افزونه را فعال کنید.

برای استفاده از پوسته‌ی ترجمه شده به فارسی می‌توان فولدر مربوط به پوسته‌ی فارسی را از اینجا دانلود کنید و آن را با فولدر ” carrington-mobile-1.0.2 ” که در مرحله قبل به فولدر ” themes ” انتقال دادید جایگزین کنید.
(توجه داشته باشید که ابتدا فایل دانلود شده را از حالت فشرده خارج کنید سپس آن را داخل فولدر ” themes ” آپلود کنید.)

بدیهی است که امکان دارد پوسته‌ی ترجمه شده مشکلاتی داشته باشد، خوشحال می‌شوم در صورتی که با مشکلی مواجه شدید و همینطور اگر اصلاحی روی پوسته انجام دادید به اطلاع برسانید تا آن را تصحیح کنم.

آخرین جمله

توانی نیست؛
تو بگو دوست‎ات دارم.
این آخرین جمله‌ایست،
که می‌خواهم بشنوم.

موجودات درون

اصولاً همه‌ی ما چیزهایی درباره‌ی کودک درون شنیده‌ایم، قسمتی از وجودِ ما که اصولاً رشد نکرده‌است، البته بماند که این قسمتی از درون در اکثر مواقعا بیشتر از نصف وجودِ ماست که رشد نکرده است؛ اما این زیاد مهم نیست. کودک درون بیشتر شبیه هیچی نیست، چون در حقیقت کودکِ درونی وجود ندارد، یعنی در واقعا این کودک درون خودِ حقیقی ما هستیم، کودک درون لجوج، بازی‌گوش، سربه‌هوا و هواس‌پرت است و البته یه چندتا خصوصیات دیگر هم دارد. اما همه‌ی این‌ها در حقیقت خودِ ما هستیم که گاهی اوقات خودمان را کنترل می‌کنیم تا کودک نباشیم. اما ما موجودات درونی داریم که همیشه می‌ترسیم درباره‌ی آن‌ها صحبت کنیم، موجوداتی که درونِ ما وجود دارند و ما از ترس اینکه بقیه از آن‌ها بویی نبرند همیشه آن‌ها را پنهان می‌کنیم؛ و برای همین هم هست که هیچ روان‌شناسی درباره‌ی آن‌ها صحبتی نمی‌کند چون می‌ترسد موجوداتِ درون‌اش را بقیه بشناسند. اما خُب همه‌ی ما موجودات درون خودمان را که می‌شناسیم.

من خودم موجودات درونِ زیادی دارم، اما بعضی‌های‌شان خیلی پُر رنگ‌تر از بقیه هستند، مثلاً یکی‌شان هست که من اسم‌اش را گذاشته‌ام ” موجود درونِ قدرتمند ” و واقعاً هم قدرتمند است، البته همیشه وقتی در برابر ” موجود درونِ احمق ” قرار دارد قدرتمند است، وگرنه همچین زیادی هم تو خالی‌است؛ اما بیچاره این موجودِ درون احمق همیشه مجبور است زیر دستِ این موجودِ قدرتمند باشد، هرکاری هم که باشد باید انجام دهد، مثلا موقع غذا پُختن باید برود از یخچال گوجه و تخم‎مرغ بیاورد، یا مثلاً باید درباره اینکه چرا کره‌ی نمیرو اینقدر زیاد شده است پاسخگو باشد و کُتک بخورد؛ کتک‌خورش هم خیلی خوب است، همچین از این موجودِ درونِ قدرتمند مُشت و لَگَد می‌خورد که گاهی اوقات بی‌هوش می‌شود، اما باز هم بلند می‌شود و مثل یک بنده‌ی مخلص دوباره هرکاری که باشد انجام می‌دهد. البته این موجودِ درون احمق واقعاً هم احمق است، سؤال‌های احمقانه می‌پرسد، جایی که نباید حرفی بزند نظر می‌دهد، خلاصه یک احمق به تمام معنا، اما مهربان و وظیفه‌شناس است و البته مخلص و خدمتگذار. این موجود قدرتمند و موجود احمق همیشه هم با هم هستند، اصلاً انگار که یکدیگر را دوست دارند، گاهی اوقات آنقدر با هم یکی به دو می‌کنند که کلافه‌ام می‌کنند، مخصوصا وقت‌هایی که موجود قدرتمند انگلیسی حرف زدنش گُل می‌کند و موجود احمق به انگلیسی حرف زدن‌اش ایراد می‌گیرد و دست‌اش می‌اندازد، آخ زد و خوردی می‌شود که بیا و ببین؛ اما خنده‌دار هم هست.

در مقابل دو موجود قدرتمند و احمق که بیشتر اوقات حضور دارند یک موجود درونِ دیگری هم هست که کلا همیشه‌ی همیشه حضور دارد، البته بجُز زمان‌هایی که تنها هستم؛ این موجود درون را اسم‌اش را گذاشته‌ام ” موجودِ درون مدیر ” اصولاً کارش هم فکر کردن به اتفاقاتی است که امکان دارد در مقابل انجام هر کاری که حتی امکان انجام‌اش هم وجود ندارد، اتفاق بی‌افتد، مثلاً در یک مهمانی وقتی نشسته‌ام و یک نفر دارد با سینی چای به سمت‌ام می‌آید این آقای متفکر شروع می‌کند به فکر کردن که اگر پای‌ام را درست همان لحظه‌ای که طرف روبه‌روی‌ام می‌ایستد تکان بدهم امکان دارد کُل سینی چای چَپ بشود و کلی آبروی‌ام برود؛ یا مثلاً وقتی کسی جایی دراز کشیده است و من دارم از آنجا رَد می‌شود به این فکر می‌کند که اگر یک وقت پای طرف را لگد کنم حتی اگر ندیده باشم و هواسم نبوده باشد طرف فکر می‌کند که من از عمد این کار را کرده‌ام؛ و خیلی از این فکرها، گاهی اوقات هم آنقدر گیر سه پیچ می‌دهد که آدم را دیوانه می‌کند، حرف تو گوش‌اش نمی‌رود که هواسم هست، گیر می‌دهد، آنقدر گیر می‌دهد که مجبور می‌شوم بگویم خفه شو.

یه موجود درونی هم هست که بدجوری اعصاب‌ام را بهم می‌ریزد، اسم‌اش را گذاشتم ” موجودِ درونِ خبیث ” از بس که خبیث است، کافی‌است اتفاقی بی‌افتد، با کسی جروبحث‌ام بشود، به محض اینکه تنها بشوم شروع می‌کند مثل خوره افتادن به جون‌ام که آی باید اینجوری می‌گفتی، باید فلا می‌کردی، پاشو برو اینو بگو، این کار رو بکن، فلان شد، بهمان میشه و از این حرف‌ها، بی‌خیال هم که نمی‌شود، همینطور مثل کنیز کفگیر خورده غُر می‌زند، آنقدر وِروِر می‌کند تا خودش خفه می‌شود و می‌رود. همیشه فکر می‌کنم اگر این موجود خبیث وجودِ خارجی هم داشت من چه آدم کثیفی بودم. اما خوشبختانه تا بخواهد به خودش بجنبد و بی‌آید بیرون خفه شده است.

اما بینِ همه‌ی این‌ها موجودات قدرتمند و احمق‌ام را از همه بیشتر دوست دارم، خیلی سرگرم کننده هستند، مخصوصا وقت‌هایی که تنها باشم، بلند بلند حرف می‌زند، با هم دعوا می‌کند، به صورت فیزیکی حتی به هم مشت و لگد می‌زنند، یا مثلاً جلوی آینه شکلک درمی‌آورند، هم‌دیگر را مسخره می‌کنند، خیلی مُفرح هستند؛ وقتی هم همه چیز بر وِفق مراد باشد و اتفاقات خوبی افتاده باشد که دیگر با دُم‌شاند گِردو می‌شکنند، آنقدر شیطنت می‌کنند و با هم جر و بحث می‌کنند و وراجی می‌کنند که خودشان که هیچ، خودِ خودم را هم خسته می‌کنند.

اما هیچوقت کودک درونی نداشته‌ام، قدیم‌ها فکر می‌کردم کودکِ درون‌ام باید بگو بخند و شیطون باشد، خرابکار باشد، گاهی اوقات حرف‌های بی‌ربط بزند، لج‌باز باشد بعضی وقت‌ها، چیزی را به دل نگیرد، خودش برای خودش غصه بخورد و بعد دوباره شاد بشود، همیشه سعی کند بقیه را بخنداند، کودکانه و در عین‌حال بزرگ باشد، کم حرف و در عین حال پُر حرف هم باشد، نیاز به توجه داشته باشد، دوست داشته باشد به بقیه توجه کند؛ بعد هرچی فکر کردم دیدم خُب همه‌ی این‌ها خودِ خودم هستم، دیدم در حقیقت کودکِ درونی وجود ندارد. خیلی روی این موجودات درون تحقیقات کرده‌ام، بالاخره فهمیدم همه‌ی این حرف‌هایی که درباره‌ی کودک درون می‌زنند درحقیقت همان خودِ ما هستیم و چیز درونی‌ای وجود ندارد، اما این موجوداتِ عجیب و غریبِ درونیِ دیگری هستند که در وجود ما زندگی می‌کنند و همیشه سعی می‌کنیم که از دید بقیه پنهان‌شان کنیم، چون آن‌ها گاهی اوقات خیلی احمق هستند، گاهی اوقات خیلی خطرناک هستند، و گاهی اوقات خیلی چیزهای دیگر می‌توانند باشند که اگر دیگران از آن‌ها بویی ببرند دست‌مان بی‌اندازند؛ البته زیادی هم خطرناک نیستند، چون معمولاً آن‌ها رام شده‌اند و به بیرون راهی ندارند، اما خُب گاهی اوقات دست به یکی می‌کنند و کاری از پیش می‌برند که در آخر هم همه‌ی تقصیرها را سر همان کودکِ درون می‌اندازند، در حالی که اصلا کودکِ درونی وجود ندارد.